خرید بک لینک
سلام صبح پاییزیتون بخیردر روز جاری بعد از سالها فکر کنم دو سه سال برگشتم وبلاگمو خوندم و نتونستم مفصل بخونم بسکه من تباهم چه با افتخارم تو گوگل ثبتش کردم خدایا پروردگارا البته خب من همیشه تو اوجم و نمی اونم بگم اوج تباهیم بوده ای خدا:/ حقیقتا جوری نوشتم خودم به خودم شک کردم نکنه عاشق بودم این چیه اخه واسه دوست نوشتم چرا من موقع تایپ دستم نشکست://///بگذریم متاسفانه حوصله ندارم پاکشون کنم بالاخره تباهی هم قشنگه فقط خواستم اعلام کنم خودمم قبول دارم تباهم:)

برچسب: نویسنده: رضا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 22:20

به نام هستی بخش بی همتاراستش الان که این متن و تایپ میکنم خیلی خیلی خسته ام هم جسمی هم روحی هفته ای که سپری کردم اصلا هفته جالبی نبود.. نمیدونم... راستش تمام هفته توی انتظار کوفتی سپری شد اگه یکم واقع بینانه و فیلسوفانه بخوام بهش نگاه کنم میگم این هفته یک هزارم عمره و ما انسان ها همه عمرون منتظریم منتظر یه سن خاص، یه روز خاص، مناسبت خاص، ادم خاص و... و.... این انتظار هیچ خاتمهی نداره هیچ پایان کاری و این به طرز تلخی مسخره و شگفت انگیزه انگار زندگی ما توی تابع سینوسی گیرافتاده همش با طول موج ثا

برچسب: نویسنده: رضا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 22:20

یک نفر هست

که خود نیست

شعر

ولی خاطره‌اش

صبحِ هر روز

مرا سخت بغل می‌گیرد.

- سیدصادق رمضانیان

راستش از این شعر نو خوشم میاد یه جورایی حس غم غریبی داره شمارو نمیدونم اما شعر چیزیه که منو به زندگیم گره میزنه کمکم میکنه دووم بیارم و ادامه بدم احساساتی که نمی تونم رو بیان کنم مثل داروی روحی یا مسکن میمونه برام انگار یه انتی بیوتیک قویه برای روحم.

برچسب: نویسنده: رضا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 22:20

به نام خداناراحتم عصبیم کلافم ترسیدم بسته مفصلی از احساسات منفی ام می تونم بگم غرق تنهایی ام غرق در قعر تاریکی و تنهاییحس می کنم خودمم و خودم انگار تک افتادم و یه کشور باهام بده شایدم دلخورم چون کسی ک کشور مادریمه یا بهتر بگم کسی که برام معنی دنیا میده باهام شایسته رفتار نکرده خب حقمه وقتی دنیای خودتو به یه نفر محدود میکنی مشخصه با هر چیزی میرنجی و علیرغم خستگیت خوابت نمیبرهشاید وقتی پیرتر بشم یاد بگیرم که منطقی رفتار کنم و از این ادم احساسی آسی دیوونه ای که هستم دست بکشم یه منه دیگه که من نی

برچسب: نویسنده: رضا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 22:20

دلگیرم دلگیر و خسته و اشفته و نگران و فلج، مغزم درد میکنه.

:)

دلگیر..

خیلی حرف دارم تو سرم یه دختر داره داد میزنه شایدم گریه میکنه اما من توان ندارم جون حرف زدن ندارم حصله ندارم خستم خسته

*مرا دردی ست اندر دل که گر گویم زبان سوزد*

*و گر پنهان کنم، ترسم که مغز استخوان سوزد!*

برچسب: نویسنده: رضا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 22:20

شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد بُرد

خشت‌خشت‌و آجر آجر، پیکرم را باد برد

دیر شدن...

من بلوطی پیر بودم پای یک کوهِ بلند

نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل‌‌هایم فقط خاکستری مانده به جا

بیت‌‌هایِ روشن و شعله‌‌ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد

#حامد_عسکری

برچسب: نویسنده: رضا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 22:20

به نام یگانه یزدان پاکمن اینجام، هنوز زنده ام. جمله عجیبیه برای ابتدا یه پست مگه نه؟! خودمم عجیبم تعجب نداره. سالها گذشته من فکر کنم پنج یا شش ساله که این وب دارم، باهاش بزرگ شدم، عاشق شدم، شکست خوردم، خندیدم، گریه کردم، هرچی! از زمان معصومیت کودکانه نوشته های پیشین تا خستگی طاقت فرسا در زمان حاضر دوست داشتم رمان بنویسم، چندتایی نوشتم که هیچ وقت منتشرون نکردم هیچ کجا. اما تازها به فکر نوشتن یه رمان جالب ترسناکم بنظرم جذاب بشه، یه رمان دیوانه وار و بی قاعده از یه دخترک غیر معمول.. یه جمله به من

برچسب: نویسنده: رضا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 22:20

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد حوا که لب گشود عسل اختراع شد در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد لبخند زد و قند بدل اختراع شد آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت تا هاله ای به دور زحل اختراع شد حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس؛ رقصید و در حجاز هبل اختراع شد آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد آدم و سعی کرد کمی منضبط شود مفعول فاعلات فعل اختراع شد “یک دست جام باده و یک دست زلف یار” این گونه بود ها! که بغل اختراع شد یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد

برچسب: نویسنده: رضا رجبی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 22:20

صفحه بندی